<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رفیق</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/</link>
<description>تئاتر مرا دوست دارد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Nov 2008 22:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدم کوکی</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;آدم کوکی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;     &lt;FONT color=#666666&gt;/ داستان کوتاه /&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#660033&gt;******&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظاهرا اصلا حواسش به موسیقی نبود . حرکاتش شده بود مثل یه آدم کوکی ، فقط یه سری کارا رو پشت سر هم انجام میداد . توی اون لحظه حتی صدایی رو هم نمی شنید ، کسایی که اطرافش بودن انگار که براش محو شده بودند . فقط چشمش به روبروش بود و تمام حواسش جمع این که اگه یکی یهو با دست روی شانش زد سریع برگرده و یه روبوسی که اونم دیگه شده بود شبیه بقیه حرکاتش ... مثل همون آدم کوکی ...  . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاه دوماد همینطور که مثلا داشت می رقصید و یکی یکی اسکناسا رو از مهموناش میگرفت ناخودآگاه چشمش به نوازنده مجلسش افتاد ، نوازنده که انگار خیلی وقت بود منتظر نگاه داماد بود با سر به نشونه اینکه چکار کنم به داماد اشاره کرد ، صادق یه جورایی که کسی متوجه نشه بهش فهموند که هنوز ادامه بده ، از قبل باهاش هماهنگ کرده بود که تا خودم اشاره نکردم قطع نکن ، آخه هنوز خیلیا مونده بودن ، خیلیا که صادق به امید اونا رفته بود وسط ، رفقا همه اومده بودن ولی هنوز از پدر خانمش ، برادر خانمش و یکی دوتا از اقوامش که خیلی روشون حساب کرده بود خبری نشده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لحظه لحظه داشت زمان می گذشت . صادق داشت اسکناسایی رو که یکی یکی توی دستش میومد و گاهی هم توی دهنش رو می شمرد ، اصلا براش مهم نبود که از کی داره این پول رو میگیره بیشتر به فکر این بود که چقدر بهش میدن ... توی این لحظه ها مدام حرفا و توصیه های رفقا توی ذهنش می چرخید که بهش می گفتن نگران نباش ، تموم خرج مجلست رو می تونی از شاباشایی که بهت میدن در بیاری ، به شرط اینکه بری وسط ، صادق به عمرش تا حالا نرقصیده بود ، توی همه عروسیا از جلوی چشم در میرفت که نکنه یکی یهو بهش گیر بده که بیا وسط . برای عروسی خودش هم از همون اول گفته بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیست برقصه ، گذشته از اینکه رقص بلد نبود میونه خوبی هم با رقص نداشت . ولی بچه ها اینقدر توی گوشش خونده بودن که صادق به رقصیدن راضی شده بود هیچ ، حالا دیگه ول کن قضیه هم نبود . آخه با کلی قرض و قوله مجلسشو راه انداخته بود و حالا تمام چشم امیدش به همین شاباشای امروز بود و پاتختی های فردا . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق داشت تمام اون حرکاتی رو که رفقاش قبل از مجلس بهش یاد داده بودن انجام میداد . ولی دیگه هیچ دقتی روی این حرکات نداشت . شده بود شکل اون آدمایی که آدم گاه گداری توی این فیلمای خارجی میبنه ، شبیه همون دلقکایی که کنار خیابون وای می ایستن و مدام شکلک و ادا در میارن تا شاید عابرایی که رد میشن یه چیزی توی کاسشون بندازن ، درست همونجوری یه لبخند ماسیده روی لباش بود و با هر پولی هم که توی دستش یا جیبش یا دهنش میومد یه کرنش مصنوعی میکرد و چشم انتظار نفر بعدی بود ، شاید بعضیها توی مجلس ، دیگه متوجه این حالتش شده بودن ، بعضی ها با خودشون میگفتن عجب داماد خوره ای ، یه سری هاشون هم دلشون به حالش می سوخت . همه چیز برای شادی جور بود ولی وضعیت که صادق داشت شده بود یه غمنامه تمام عیار ، صادق ظاهرا خوشحال بود ولی تنها چیزی که در وجودش نبود خوشحالی بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدر خانم صادق اومد جلو ، صدای جیغ و سوت بلند تر شد ، دست پدر خانم از توی جیب کتش در اومد ، یه بسته اسکناس ، صادق ناخود آگاه نگاهش به پولا میخ شد ، حرکاتش غلیظ تر شد ، داشت تموم هنرش رو به خرج میداد ، دیگه از اون صادق دو ساعت پیش خبری نبود انگار یه عمره که رقاصه ، تا میتونست لوند بازی میکرد ، حس میکرد شده مثل این رقاصه های عربی که حالا داره جلوی یه عرب خر پول می رقصه و هر چی بیشتر توجه جلب کنه بیشتر نونش توی روغنه . پدر خانمش یکی یکی اسکناسا رو داشت می سپرد دست صادق ، صادق هم داشت می شمرد ، اینو خیلی راحت میشد از حرکت لبش فهمید . اوضاع داشت امیدوار کننده پیش میرفت که یهو پدر خانم اسکناسا رو تا کرد و گذاشت توی جیبش ، انگار که سطل آب یخ روی سر شاه دوماد خالی کرده باشن . خیلی بیشتر از اینا روی پدر خانمش حساب کرده بود ، توی دلش یه چند تا فحش آبدار نثارش کرد و بعد هم چند تا ماچ و یه لبخند ماسیده تر از قبل . پولا رو داد دست داداشش و یه جوری که بقیه متوجه نشن اشاره ای به داداشش کرد که یعنی چقدر شده . داداشش یه نگاهی توی توی پلاستیک کرد و بعد هم سرشو بالا انداخت که یعنی هیچی ، مالی نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق دیگه هیچی براش مهم نبود ، انگار دیگه واقعا حواسش به اطرافش نبود ، همین طور اون وسط داشت هنر نمایی میکرد ، ولی دریغ از حتی یه نفر که بیاد جلو و یه پولی کف دستش بذاره . توی ایل و تبارشون آدم پولدار کم پیدا می شد ولی یکی دو نفر بودن که دستشون به دهنشون میرسید و از بقیه یکم وضعشون بهتر بود . صادق روی اونا هم حساب کرده بود ولی انگار که همین الآن غیبشون زده باشه . خبری ازشون نبود ، ولی امیدوار بود که هر لحظه سروکله شون پیدا بشه و بیان وسط . همچنان داشت مثل همون دلقکای کنار خیابون ادا در میاورد و طولش میداد ولی هیچ خبری نبود ، دیگه چهره رفقاش داشت فرق میکرد ، انگار که داشتن از این رفتار صادق خجالت می کشیدن ، بعضی هاشون هم نتونستن تحمل کنن و از مجلس رفتن بیرون . دیگه داشت یواش یواش اطراف خلوت می شد . شاید نیم ساعت بود که اون وسط داشت میرقصید ، همه فهمیده بودن که چرا داره طولش میده ، رفتار صادق به نظرشون شرم آور بود ، تک و توکی مثل اینکه دلشون سوخته باشه اومدن جلو و یه اسکناس گذاشتن کف دستش و رفتن بیرون . دیگه صدای دست زدن فروکش کرده بود و آروم آروم داشت قطع می شد . کسی هم اون اطراف نمونده بود . ولی انگار که یه جنون لحظه ای اومده باشه سراغ صادق . اون هیچی حالیش نبود ، فقط داشت میرقصید و آدما رو میدید که دارن یکی یکی میرن بیرون . توی دلش داشت التماس میکرد که تو رو خدا نرید بیرون ، به من شاباش بدین ، تو رو خدا ، به من شاباش بدین . صادق حواسش نبود ولی گوشه چشمش خیس شده بود . صادق حواسش نبود و داشت اشکاش از کنار چشمش یواش یواش می ریخت پایین ، اون حواسش نبود ولی دیگه ارکستر هم نمی زد ، حواسش نبود که اشکاش داره گوله گوله از کنار صورتش میریزه پایین . هیچ کی حواسش نبود ولی صادق داشت اون وسط قر میداد و اشک می ریخت . هیچ کی حواسش نبود . صادق داشت اون وسط قر میداد و های های گریه میگرد . هیچ کی نمونده بود ولی صادق روی همه اونا حساب کرده بود . همه رفته بودن و نمی دونستن که صادق روی اون دوتا قوم پولدارش هم حساب کرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق شده بود یه آدم کوکی تمام عیار ، کوک شده بود . فقط کوک شده بود . اونقدر اون وسط می چرخید تا کوکش تموم بشه ، اونقدر زار میزد تا کوکش تموم بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدما همه از این اسباب بازیشون خسته شده بودن و رفته بودن . ولی نمی دونستن ، نمی دونستن که صادق روی همه اونا حساب کرد بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                                 پایان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                                   آدم کوکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                                   غلامرضا محمدی &lt;FONT color=#ff6600&gt;&quot; رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این داستان رو برای مسابقه داستانهای کوتاه ایرانی فرستادم . نمیدونم اصلا میشه بهش گفت یک داستان ایرانی یا خیر ؟&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 22:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به آثار چخوف</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#666666&gt;اجتناب از پرگویی و روده درازی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;آنتون چخوف&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dibache.com/images/Skechs/Anton-Chekhov-02.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیشتر آثار چخوف رمزی و کنایی هستند و بیشتر سمبولیسم در کارهایش و مخصوصا در نمایشنامه هایش دیده می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ابتدای نمایشنامه نویسی و بعد از دومین کارش برخوردها در مورد سومین کارش چنان سرد بود که از درام نویسی دست کشید و دوباره به کمدی نویسی پرداخت و مورد اقبال واقع شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سال 96 دوباره به درام جدی برگشت وبهترین آثارش از جمله باغ آلبالو و سه خواهر را نوشت که خیلی ها او را در ردیف شکسپیر و حتی بهتر می دانستند . ولی تولستوی با اینکه از شکسپیر بیزار بود کارهای شکسپیر را بهتر از چخوف می دانست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;chekhov &amp; tolstoy&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.yaltachekhov.org/img/Chekhov%20and%20Tolstoy%20Yalta%202.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمایشنامه مرغ دریایی را که نوشت ابتدا بر اثر یک اجرای بد موجب نا امیدی چخوف شد . ولی بعد وقتی توسط شاگردان استانیسلاوسکی اجرا شد و مورد اقبال واقع شد ، دوباره چخوف را به درام نویسی برگرداند واز آن به بعد خیلی از آثارش را با توجه به گروه بازیگران استانیسلاوسکی نوشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نمایشنامه های چخوف موضوع ، درگیری و طرح و چهارچوبی در کار نیست و فقط تفضیلات ظاهرری و سطحی دارند و غیر دراماتیک ترین نمایشنامه های جهانند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;B&gt;چخوف ابداع کننده درام غیر دراماتیک است&lt;/B&gt; .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بطور کلی طرز ساختمان نمایشنامه هایش یکی است و تفاوت فقط در گفتگوی افراد است و نمایشنامه ها چهارچوب ندارند . همیشه داستان حول یک شخصیت مرکزی می چرخد و بقیه داستان از دید عنصر عمده نمایش بسط می یابد . ولی استفاده از گفتگو این مرکزیت را از بین می برد و همه را در یک ردیف قرار می دهد . به این ترتیب توجه تماشاگر در تمامی نمایشنامه توزیع می شود (با منتهای بی طرفی) . نمایشنامه ها در محیط دموکراسی واقعی است و گفتگوها این نظر چخوف را که بیگانگی انسانها و عدم درک و تفاهم متقابل را می رساند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;او معتقد بود که انسانها نه می خواهند و نه می توانند همدیگر را بفهمند .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر شخصیت حرف مورد نظر خودش را می زند ، در این فضای گفتگویی چهل تکه از اظهارات نامربوط که هیچ گونه وحدت منطقی ندارد عنصر غالب نمایش فضا و حال و هوای داستان است . درکل اینگونه شخصیت پردازی چخوف به برداشت خودش از زندگی برمی گشت که معتقد به وجود شخصیت نبود ، که بعضی ها از معایب او شمرده اند . در این مورد نقطه مقابل داستایفسکی است که افکار را در کارهایش احساس می کرد . بیان افکار شخصیتها بصورت سرد ، روزنامه ای وبی رنگ و رو که البته شاید در زمان خود اهمیت عاطفی داشته است ولی امروزه دیگر چنین نیست و از معایب کارهایش به شمار می رود . شاید به همین دلیل ترجمه آثار وی خیلی راحت و ساده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;B&gt;نمایشنامه های چخوف آغشته به سمبولیسم عاطفی است&lt;/B&gt; .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه در کارهایش غم ، اندوه و افسردگی و نومیدی وجود دارد ، حتی بیشتر از داستانهایش لحن افراد فرو افتاده و بیننده را در حالتی از افسردگی و تاثر که البته دل انگیز هست ترک می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیوه کارهای او در نوع خودش آثار کاملی هستند ولی نه به اندازه داستانهایش و تقلید از این شیوه خطرناک برای مقلدانش چیزی جز تحقیر و خفت نداشته است . بعضی طرفداران انگلیسی چخوف او را کامل دانسته تا حدی که عیب جویی از او را کفر می دانند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیوه کارهای چخوف امروزه دیگر در روسیه بکار نمی رود و در روسیه دیگر چخوف متعلق به گذشته است . وفقط در انگلستان چخوف وارثی حقیقی داشت و او کاترین منسفیلد بود . او از چخوف آموخت بی آنکه تقلید کند . در انگلستان و تا حدی در فرانسه کیش پرستش چخوف وجود دارد که از نشانه های تعلق به خواص ادب است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروزه چخوف در زمره ده نویسنده مهم درآمده است ولی به اعتقاد بعضی ها موقتا کنار گذاشته شده است . بعضی وقتها تظاهر به تحقیر او نیز زده اند ( در ابتدای قرن ) . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تکیه گاه واقعی چخوف قلب مردم شرافتمند کوچه و بازار بود .&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شاخصه های نمایشنامه های کمدی اش می توان به درهم و برهمی محض ، داشتن خصوصیات و زبان هر شخصیت مخصوص به خود ، اجتناب از پرگویی و روده درازی و حرکت مداوم اشاره کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود چخوف معتقد بوده است که آثارش همه در ابتدا خیلی خوب ، در اواسط همیشه آشفته و سر هم بندی شده است ، و پایان آن طرح واره است و سریع . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;افکار عمومی روسیه ؛ &lt;FONT color=#993300&gt;چخوف ، تولستوی و گورگی&lt;/FONT&gt; را نوعی اتحاد ثلاثه مقدس و مظهر کلیه خوبیهای روسیه در برابر نیروهای سیاه تزاریسم می دانستند . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غلامرضا محمدی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&quot; رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;--------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;منابع :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;1 - مجموعه آثار چخوف – نمایشنامه ها – مقدمه کتاب. ترجمه سروژ استپانیان . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;2 - درام نویسان جهان . منصور خلج &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;3 - تاریخ ادبیات روسیه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه تار</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 283px; HEIGHT: 252px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2h5ps3t.jpg&quot; align=left vspace=10 border=0&gt;سه تار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;/ یک داستان کوتاه /&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#660000 size=1&gt;* * * * * * * * * *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;: کیه ... ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سلام ، ببخشید ، استاد تشریف دارند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;: شما ... ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- راجع به اون ساز خدمت رسیدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;: بفرمایید کارگاه روبرو استاد اونجا هستند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; این اولین کلماتی بود که اون روز ردوبدل شد . رفتم کارگاه روبرو ، استاد که تا حالا ندیده بودمش مشغول کار بود . سلام کردم ، برخورد سردش به قیافه هنری ش نمی خورد ، ته دلم اینجوری خودم رو راضی کردم که هر چی باشه استادن دیگه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استاد بفرما زد و با هم رفتیم داخل اتاقش ، چند تا ساز مختلف به درودیواراش آویزون بود ، چند تا مبل و در کل یک دکور هنری ، یک هنرجو هم با تمام ناشی گری مشغول نواختن سه تار بود ، اونقدر ناشیانه که دیگه داشت کفر من در میومد . بیشتر هم به خاطر اینکه طرف فکر میکرد خیلی وارده ، بی خیال نواختن اون خانم شدم و چشمام روی درودیوار خونه استاد مشغول گشت وگذار شد ، برای چند لحظه تنهاییم سوژه جالبی بود و منو به خودش مشغول کرد ، هنوز داشتم فکر می کردم که اون سازی که روی دیوار روبرو نصب شده ، عود است یا بربط ، که استاد آمد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;: خوب چکار می کنید ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نمیدونم استاد هرجور صلاح می دونید ، اگه امکان داره که قیمتش رو یکم بالاتر ببرید ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;: نه خیر ، گفتم ، همون ، اگه میخواین چکشو بنویسم و اگر هم که راضی نیستید ساز رو بیارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای یک لحظه خواستم قید فروش سه تار رو بزنم ، سازی که هروقت فکر فروشش رو میکردم خنده ام میگرفت و باورم نمیشد که یه روزمجبور بشم بفروشمش ، اونم به این قیمت . خودمو اینجوری راضی کردم که ، خوب دیگه ، روزگار همیشه هم بر وفق مراد نیست . بعضی وقتا باهات جوری تا میکنه که تو نمیخوای ... ، من به این ساز علاقه زیادی داشتم و حالا انگار داشتم قسمتی از وجودمو میفروختم . البته دلم یه جورایی راضی بود ، چون داشتم ساز رو به سازنده ش میفروختم . ولی از طرفی هم از همین قضیه ناراحت بودم آخه تا بحال فکر میکردم هیچ ماستبندی نمیگه ماست من ترشه ، ولی این استاد همون اول طوری با من رفتار کرد که من به کلی ازش ناامید شدم . در اوج تفکرات هنری خودم بودم که از چکی یادم اومد که برای سه روز پیش کشیده بودم و هنوز جاش رو پر نکرده بودم ، چشمام که توی چشمای استاد افتاد متوجه انتظارش برای پاسخ شدم . با مظلومیت گفتم ؛ اشکالی نداره ، هرجور که شما می خواین .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استاد سریع دسته چکش رو آورد . میخواست بنویسه که یادم اومد پول برگشت به خونه رو ندارم ، برای همین از استاد خواهش کردم که خرده ی پول رو نقدی بهم بده و استاد هم قبول کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از چند لحظه چک و پول رو بهم داد ، تنها چیز که هنوز توی ذهنم مونده اون لبخندی بود که هنگام تحویل چک زد ، که هنوز مفهومش برام مشخص نشده . چک و پول رو گرفتم ، باهاش دست دادم و گفتم خیرش رو ببینی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سرعت از منزل استاد خارج شدم . حالا من بودم و پنجاه و پنج هزار تومن پول سه تاری که فروخته بودم ، و البته یه لبخند که از لبخند ژکوند هم برای من پیچیده تر بود و هنوز هم دارم تحلیلش میکنم ، ولی باید اعتراف کنم که هنوز به نتیجه ای نرسیدم ، اینم شده بود سوهان روحم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از خیابان منزل استاد که پیچیدم انگار که ناگهان باران یه غم سنگین بر من باریدن گرفت ، عقده ای گلوم رو گرفت ، خیلی ناراحت بودم ، تا حدی که تصمیم گرفتم دوباره برگردم و چکو بدم و سه تارم رو پس بگیرم ، ولی یاد بدهی م افتادم و باز بیخیال شدم . گفتم شاید از اینجا که دور بشم این غم هم از من دور بشه . ولی برعکس هرچی دورتر میشدم غمگین تر میشدم ، گویا سه تارم دنبالم میومد ، تندتر حرکت کردم که شاید اونو جا بذارم غافل از اینکه فکرش رو که نمیتونم جا بذارم ، همچنان توی این برزخ بودم که اتوبوس رو از دور دیدم ، دویدم و تا اون موقع اتوبوس هم رسید به ایستگاه ، سوار شدم کنار پنجره نشستم ، نگاهم همچنان به طرف کوچه استاد بود . فکر میکردم سه تارم سر کوچه وایستاده و برام دست تکون میده . سرمو تکونی دادم تا شاید افکارم به هم بریزه ، ریخت ، ولی مثل روغن توی آب ، دوباره اومد بالا و شد همونی که بود . این تصاویر مرتب توی ذهنم شکل میگرفت و من باز اونا رو به هم می ریختم ، ولی حل نمی شد که نمی شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز با خودم درگیر بودم که تقریبا به مقصدم نزدیک شدم  ، پیاده شدم و به راه خودم پیاده ادامه دادم ، داخل پیاده رو سرم پایین بود و طرح موزاییکای کف پیاده رو رو نگاه میکردم که صدایی ضعیف ولی آشنا از اطراف به گوشم خورد ، دقت کردم ، صدا آشنا بود ، خیلی آشنا بود ، صدا از یک نوار فروشی به گوشم میرسید . و چه ساز آشنایی ؛ سه تار ، چقدر به دلم نشست ، یک لحظه فکر کردم سه تار خودمه که زودتر از من اومده و سر رام داره برام می نوازه ، رفتم داخل فروشگاه ، همین که صدای خواننده ش بلند شد شناختمش ، شهرام ناظری بود ، کسی که از اول با شنیدن کارهای اون بود که به سه تار علاقه مند شدم ، فکر کردم عجب اتفاق جالبی ، شاید اینطوری قراره من جای سه تارم رو پر کنم ، نوار شهرام ناظری رو خریدم و به طرف خونه براه افتادم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا من بودم و پنجاه و چهار هزارو چهارصد تومن پول ، نوار شهرام ناظری و یه چک برگشتی . یک غم و یک شادی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر این دوتا به هم نزدیکند . راست گفتن قدیمی ها که این دوتا با هم همسایه دیوار به دیوارن . لحظه ای که برای من غمه برای یکی دیگه شادیه و لحظه ای که برای یکی دیگه غمه برای من شادی . اصلا شاید این دوتا یکی ان ، شاید هم ... . با این افکاری که بیشتر شبیه هذیان بود تا فکر رسیدم جلوی در خونه م . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنگ زدم ، همسرم در خونه رو باز کرد ، سلام کردم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                           تموم شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                            غلامرضا محمدی &lt;FONT color=#ff6600&gt;&quot; رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 02:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید پاک ، یوهان آگوست استریند برگ</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;عید پاک،محبوبترین نمایشنامه آگوست استریندبرگ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;IMG alt=&quot;آگوست استریندبرگ&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2jakdxg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روز پیش نمایشنامه ای از آگوست استریندبرگ خوندم به نام عید پاک .&lt;/FONT&gt;تا حالا نمایشنامه زیاد خونده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود . خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم . یک اثر کاملا تاثیر گذار که به عقیده صاحب نظران کاری کاملا متفاوت با دیگر نمایشنامه های استریند برگ است واز آن به عنوان محبوبترین نمایشنامه آگوست استریندبرگ یاد میشود و دلیلش هم شاید این باشد که در این نمایشنامه دیگر از آن حال و هوای عبوس اکثر تراژدی های استریندبرگ خبری نیست . بلکه در عوض لطیف ترین ، ظریف ترین و آرامش برانگیز ترین نمایشنامه اوست . نمایشنامه ای با حال و هوایی الهام گرفته از &quot; هفت کلام منجی &quot; ، اثر هایدن و با قالبی تاثیر گرفته از سه روز ایام فصح – پنجشنبه ی شام آخر ، جمعه ی مقدس ، و شنبه ی  شبِ عید پاک . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عید پاک برای من بعنوان یک علاقمند پروپا قرص نمایشنامه نویسی ، یک کلاس درس واقعی بود . روابط آدمها در این نمایشنامه به بهترین وجه پرداخت شده است . شخصیت پردازی به معنای واقعی در این کار انجام شده بطوری که تک تک آدمهای نمایش برای خواننده ملموس و قابل درک میباشند . یکی از بهترین و تاثیرگذارترین شخصیتهای این نمایشنامه دختری است به نام النورا( Eleonora ) . شخصیتی بسیار جالب که به طرز استادانه ای پرداخت شده است ، دخترکی مهربان که تازه از آسایشگاه روانی به خانه برگشته است و برخلاف آنچه که بقیه می پندارند به جای اینکه مایه درد سر شود ، با آمدنش آرامش را به خانه می آورد . گمان نکنم نویسنده ای غیر از استریند برگ میتوانست اینچنین شخصیتی را خلق کند . میگویند استریند برگ در زمان پرداختن به جزئیات شخصیت النورا ، مدام چهره خواهرش ، که او هم دچار یک بیماری روانی بود را در پیش چشم داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;به نظرمن استریندبرگ ، در این نمایشنامه با کلمات معجزه می کند .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=استریندبرگ hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/snjx4h.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیالوگها به بهتیرین وجه انتخاب شده است و برای خواننده کاملا باورپذیر است . بویژه در مورد شخصیت النورا ، در حقیقت خواندن کلماتی که از دهان او بیرون می آید خودش یک جور مدیتیشن است و آرامش عجیبی را به خواننده منتقل میکند . استریند برگ گویی خواسته است حرفهایش را از دهان دخترکی بزند که ظاهرا یک بیمار روانی است . گویی خواسته است از صداقت وپاکی و بی شیله پیلگیی که در وجود این دختر موج میزند ، کمال استفاده را ببرد و نصیحت هایش را کاملا نامحسوس به خورد مخاطبش بدهد ، و الحق که با موفقیت کامل این کار را انجام داده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عید پاک برشی است از زندگی یک خانواده در یک شهرک دانشگاهی . پدر ، به جرم خیانت در امانت و خوردن مال صغیر ، بازداشت شده و دوران محاکمه را می گذراند . مادر ، شوهرش را بیگناه می داند و سرسختانه بر این بی گناهی پا فشاری می کند . الیس ، پسر بزرگ ، که معلم مدرسه است ، هم بار شرمساری و بدنامی و بدهی های پدر را بر دوش می کشد و هم اندوه روانی شدن خواهرش ، النورا ، را که در یک بیمارستان روانی بسر میبرد . این خانواده دو عضو دیگر هم دارد که یکی کریستیناست ، نامزد الیس ، و دیگری بنیامین ، شاگرد الیس ، که پدر ارثیه او را نیز بالا کشیده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استریندبرگ این نمایشنامه را سال  1900 در استکهلم  نوشت . سالهایی که برای او سرشار از فقر و بیماری و تلخکامی و سر خوردگی بود . سرگذشت این خانواده همانا سرگذشت خانواده خود اسریندبرگ است . ورشکستگی پدرش ، بدنامی خانواده ، نگاههای مردم ، تهدید طلبکارها ، خطر بی خانمانی ، بیماری روحی خواهرش الیزابت ، و امثال اینها ،  که همگی عیناً در عید پاک انعکاس یافته است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;پیشنهاد می کنم این نمایشنامه را بخوانید . حتماً تجربه شیرینی را از سر خواهید گذراند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;توضیح:&lt;/FONT&gt;برای تکمیل اطلاعاتم در این نوشته ، از مقدمه کتاب  ( نمایشنامه ) عید پاک ، ترجمه آقای اصغر رستگار ، چاپ انتشارات فردا ، نیز استفاده کردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                                      غلامرضا محمدی &lt;FONT color=#ff6600&gt;&quot; رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 02:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش گوسفند نباشم </title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روی پتو دراز کشید ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هیچ چیز فکر نمی کرد و تنها مشغول در کردن خستگی اش بود . صدای بادی که لای شاخه های&lt;IMG alt=رفیق hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/rvcbjt.jpg&quot; align=left vspace=5 border=0&gt; درخت توت می پیچید برایش خیلی گوش نواز بود . هر از چند گاهی هم نسیمی به صورتش می خورد و او از این نسیم خیلی خوشش می آمد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما کم کم که خستگی اش در رفت ، افکار پرت و پلایی به ذهنش خطور کرد . لاشه گوسفندی هم که جلوی چشمش آویزان بود بیشتر فکرش را به سمت خودش می کشید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با خودش فکر کرد که تا حالا هیچ وقت به کارش خوب فکر نکرده است ، یعنی فکر کرده بود ولی نه از دیدگاه قربانیانش ، لحظه ای هم فکر کرد که گوسفند موقع قصابی شدن به چه چیز فکر می کند . خیلی دوست داشت بداند احساس یک گوسفند در آن لحظه چیست . همچنان فکر میکرد و گاهی هم خودش را به جای آن گوسفند می گذاشت . و حتی بعضی صحنه ها را هم در خیالاتش به جای گوسفند بازی میکرد ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غرق در تخیلاتش بود که آرام ، آرام چیزی او را متوجه خود کرد . در کنار گردنش احساس سردی کرد. با کمی دقت لبه تیز یک چاقوی قصابی را در کنار گردنش احساس کرد . با سرعت به طرف پشت سر برگشت ولی در نیمه راه دستی ، محکم ، سرش را نگه داشت و خیلی سریع آفتابه آبی را در دهانش گذاشت ، دو قلپ آب به خوردش داد و بعد هم دست و پایش را گرفت و محکم او را به زمین زد و کارد قصابی را جلوی گلویش گذاشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد دیگر هیچ چیز نمی فهمید ، حتی صدایش هم در نمی آمد ، گوشهایش سوت می کشید و دیگر هیچ چیز ندید ، دست و پا میزد ولی آنقدر قدرت نداشت که بتواند خودش را رها کند . تا اینکه دیگر احساس کرد فایده ای ندارد و آرام تسلیم تیغ تیز قصاب شد . داشت گوشه ای از احساس گوسفند بودن را درک میکرد . دیگر کاملا آرام شده بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ... صدایی او را به خود آورد . صدایی آشنا و همیشگی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندی دیگر ... و باز او و آفتابه آب و کارد قصابی و چشمان مظلوم گوسفندی که روبرویش منتظر بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;از لابه لای یادداشتهای پراکنده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;غلامرضا محمدی&lt;/FONT&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&quot; رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 01:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولستوی معتقد است . . . </title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نویسنده پیوسته در اضطراب و هیجان به سر می برد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=تولستوی hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/11w5yq9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;کنت لئو تولستوی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عظمت تولستوی گذشته از نبوغ فطری وی آن روشی است که در کلیه آثارش صادقانه دنبال می کند بعلاوه آن استنباط عالی از مسائل هنری است که در تمام دوران نویسندگی صفت بارز او به شمار میرود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;FONT color=#0099ff&gt;در نظر تولستوی هنرمندان و فلاسفه ، مربیان زندگانی و معماران روح بشر به شمار میروند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;    و وظایف بسیار مهمی را به عهده دارند و در برابر آنچه از اعماق افکارشان تراوش میکند و یا از نیش قلمشان پدید می آید مسولیت خطیری را به دوش می کشند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تولستوی در این باره مینویسد ؛ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;« آن چنانکه مردم گمان میکنند هرگز فیلسوف و هنرمند بر فراز تختهای المپ ننشسته اند ، بلکه همراه با افراد مردم رنج می برند تا راه فلاح و رستگاری را بیابند یا لااقل موجبات دلداری و تسلای دل رنجور مردم ستمدیده را فراهم سازند ، نویسنده پیوسته در اضطراب و هیجان به سر می برد ، چه میخواهد موانع دشوار را از شاهراه تکامل بشریت دور کند ، و راه رستگاری را به مردم بنماید و از رنج و تعب ستمکشان و اندوه زدگان بکاهد و دلهای رنجور ایشان را تسلی دهد ، اما می پندارد که هنوز سخن شایسته را نگفته و به حل معمای زندگی توفیق نیافته است و شاید امروز و فردا پیش از آنکه به انجام وظیفه مقدس خویش کامیاب شود چشم از این جهان فرو بندد . »&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تولستوی معتقد است که هنرمند باید تنها به نوشتن آن موضوعی بپردازد که از صمیم قلب آن را دوست دارد و به صحت آن ایمان دارد و قادر نیست درباره آن سکوت اختیار کند . تولستوی در سال 1851 یعنی در آغاز فعالیت ادبی خود چنین می نویسد :&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#333300&gt;« هر اثر برجسته و گرانبها باید اعماق روح نویسنده را منعکس نماید .»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; و در سالهای پیری خود هنگامی که خورشید زندگانی اش در حال غروب کردن بود ، می گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;« نویسنده تنها زمانی باید آهنگ نوشتن کند که هر بار قلم را در مرکب فرو می برد قطعه ای از گوشت خود را در آن جا گذارد . »&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=تولستوی hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/akh6hf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تولستوی در نامه مشهوری که در سال 1889 به یکی از نویسندگان نوشته در باره فضائل اخلاقی و خصائص روحی یک هنرمند چنین معتقد است : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;« هنرمند باید آنچه را که از آن تمام بشریت است ولی هنوز بشریت بر آن وقوف ندارد ، بداند . هنرمند باید برای این منظور به عالی ترین مرحله تربیت و تکامل فرهنگی عصر خود رسیده باشد و از همه مهمتر در چهار چوب زندگانی فردی و خود پسندانه مقید نباشد و زندگانی خود را جزئی از زندگانی عموم بشریت به شمار آورد . هنرمند باید در فن خود استاد باشد و برای رسیدن به این مرتبت و مقام با مجاهدت بسیار بکوشد و پیوسته کردار و گفتار خود را در پیشگاه سنجش و اعتقاد عرضه کند . بعلاوه همیشه در نوشته های خود جانب صداقت و عدالت را رعایت نماید . »&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تولستوی برای شکل آثار هنری نیز اهمیت بسیار قائل است و میگوید :&lt;FONT color=#333300&gt; « هر هنرمند برجسته ای باید قالب آثار هنری خویش را خلق کند . ولی با این حال فقط وقتی برای شکل هنری یک اثر ارزش قائل است که مضمون مهم و برجسته ای در آن اثر نهفته است . »&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;به عقیده تولستوی هر اثر هنری باید به مهمترین مسائل زندگای ما پاسخ گوید .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;» &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;منبع :&lt;/FONT&gt;  مقدمه رمان جنگ و صلح / ترجمه : کاظم انصاری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 02:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو و خودت ...</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;از لابه لای یادداشتهای قدیمی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/ne9vmv.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مبهم ترین لحظات زندگیت ، آنگاه که دنیای اطرافت اصلا برایت مفهوم نیست ، آنگاه که تیک تاک ساعت ، صدای قدمها و حتی صدای درونت را هم نمی شنوی ، لحظه ای که به بی خودی محض رسیده ای ، زمانی که هیچ چیز و هیچ کس را نمی فهمی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این نفهمیدن را به فال نیک بگیر و این گیج و گولی را نیک بشمار . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو حالا دیگر ، تو نیستی ، یعنی توء این دنیایی نیستی . می توانی آرزو کنی و خودت آرزویت را برآورده کنی ، می توانی دستانت را باز کنی و می توانی حتی زمین را هم آسمان فرض کنی ، پس در این آسمان پرواز کن ، و پرواز کن ، دیگر معلوم نیست چه موقع آسمان به زمین بیاید و تو این فرصت را دیگر بدست نخواهی آورد . پس بلند در درون خودت فریاد بزن ؛ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                       &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;زنده باد خودم . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;                                                                     زنده باد ابهام . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;                                                                                   زنده باد گوش کر . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;                                                                                          زنده باد آسمان . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;                                                                                                 . . . باد زمین .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;                                                                                                      &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;رفیق &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این دلنوشته رو چند سال پیش نوشته بودم ، خیلی اتفاقی توی دست نوشته هام دیدمش . بد ندیدم توی وبلاگ بذارمش . امیدوارم خوشتون اومده باشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 15:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنج مشکل در راه نوشتن حقیقت</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پنج مشکل در راه نوشتن حقیقت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 192px&quot; alt=&quot;bertolt brecht&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/ka5oaf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;                                  برتولت برشت                                  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز نویسنده ای که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم با پنج مشکل در افتد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای چنین نویسنده ای &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;B&gt;دلاوری&lt;/B&gt; &lt;/FONT&gt;(1)  گفتن حقیقت لازم است ، در حالی که حقیقت را همه جا خفه می کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;هوشیاری&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; باز شناختن حقیقت لازم است در حالی که همه جا آن را پنهان می دارند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این هنر لازم است که از حقیقت &lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;سلاحی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; ساخته شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیروی &lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تشخیص&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; دادن و انتخاب کردن کسانی لازم است که حقیقت در دست آنان موثر و کاری واقع شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سرانجام بسیاری &lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تدبیر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; لازم است تا حقیقت میان چنین مردمی گسترش یابد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مشکلات برای کسانی که در حکومت فاشیستی چیز می نویسند عظیم است . عین این دشواری برای کسانی که از وطن رانده شده اند یا فرار کرده اند و برای کسانی که در دموکراسی های بورژوایی بسر می برند ، نیز وجود دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;******&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;(1)  در این مقاله مشخص کردن کلمه ها و عبارتها از خود برشت است . «م»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt; منبع : مقدمه مقاله پنج مشکل در راه نوشتن حقیققت – کتاب آنکه گفت آری و آنکه گفت نه و سه اثر دیگر – اثر برتولت برشت . ترجمه دکتر مصطفی رحیمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 00:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دشت اول</title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt; &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برای نوشتن اولین مطلب وبلاگم بد ندیدم که با یکی از اشعار نویسنده مورد علاقه ام ، &lt;STRONG&gt;برتولت برشت&lt;/STRONG&gt; شروع کنم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#333333&gt;این قطعه را با نام &quot; میگویند خسته ای &quot; تقدیم میکنم به تمامی دوستان عزیز.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;برتولت برشت :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;می گویند خسته ای !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گویند تو را با ما دیگر کاری نیست &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خسته ای ، رها کرده ای ، از کف رفته ای &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما ، ما هنوز هم از تو انتظار داریم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آنگاه که خسته در کنجی خفته ای &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کسی تو را به بهانه غذا بیدار نخواهد کرد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در این جا ، غذا ، چه اهمیتی دارد ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آن گاه که منفعل ، گوشه ای افتاده ای &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کسی تو را به شنیدنِ فریاد کارخانه ها نم طلبد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و در این جا فریاد چه اهمیتی دارد ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و آنگاه که بمیری ، تو را به خاک می سپارند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حتی اگر مرگ تو ، معلولِ اشتباهت نباشد یا باشد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گویی : سال ها جنگیدم ، دیگر نه ، دیگر بس است . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گویم : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگر نمی توانی خود را مُرده بپندار ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گویی : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;امید از کف داده ام . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می اندیشی که چه &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;که ساده می توان زیست ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نه ، زمانه نامردتر است از آنچه در فکر توست . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دنیای ما چنین است : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگر شاهکار نباشی ، خواهی مُرد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگر خارق العاده نباشی ، کارت تمام است &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و دشمنان در انتظار خستگیِ تو &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و همیشه ، جنگجویانِ خسته تر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;شکست خوردگانند .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 37.3pt 0pt 0cm&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 17:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفس باد صبا . . . </title>
<link>http://shamakoori.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>سلام دنیای مجازی تئاتر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 00:07:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamakoori&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>shamakoori</dc:creator>
<guid>http://shamakoori.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
