![]() |
![]() |
|
| تئاتر مرا دوست دارد |
|
از لابه لای یادداشتهای قدیمی
مبهم ترین لحظات زندگیت ، آنگاه که دنیای اطرافت اصلا برایت مفهوم نیست ، آنگاه که تیک تاک ساعت ، صدای قدمها و حتی صدای درونت را هم نمی شنوی ، لحظه ای که به بی خودی محض رسیده ای ، زمانی که هیچ چیز و هیچ کس را نمی فهمی . این نفهمیدن را به فال نیک بگیر و این گیج و گولی را نیک بشمار . تو حالا دیگر ، تو نیستی ، یعنی توء این دنیایی نیستی . می توانی آرزو کنی و خودت آرزویت را برآورده کنی ، می توانی دستانت را باز کنی و می توانی حتی زمین را هم آسمان فرض کنی ، پس در این آسمان پرواز کن ، و پرواز کن ، دیگر معلوم نیست چه موقع آسمان به زمین بیاید و تو این فرصت را دیگر بدست نخواهی آورد . پس بلند در درون خودت فریاد بزن ؛ زنده باد خودم . . . زنده باد ابهام . . . زنده باد گوش کر . . . زنده باد آسمان . . . . . . باد زمین . " رفیق " این دلنوشته رو چند سال پیش نوشته بودم ، خیلی اتفاقی توی دست نوشته هام دیدمش . بد ندیدم توی وبلاگ بذارمش . امیدوارم خوشتون اومده باشه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:33 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ شخصی غلامرضا محمدی
دلنوشته ها ، واگویه ها ، هذیانها و آنچه که میتواند دغدغه یک انسان برگزیده معاصر باشد . |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
تئاتر ادبیات نوشته های شخصی |
|
RSS
|