![]() |
![]() |
|
| تئاتر مرا دوست دارد |
|
آدم کوکی / داستان کوتاه / ****** ظاهرا اصلا حواسش به موسیقی نبود . حرکاتش شده بود مثل یه آدم کوکی ، فقط یه سری کارا رو پشت سر هم انجام میداد . توی اون لحظه حتی صدایی رو هم نمی شنید ، کسایی که اطرافش بودن انگار که براش محو شده بودند . فقط چشمش به روبروش بود و تمام حواسش جمع این که اگه یکی یهو با دست روی شانش زد سریع برگرده و یه روبوسی که اونم دیگه شده بود شبیه بقیه حرکاتش ... مثل همون آدم کوکی ... . شاه دوماد همینطور که مثلا داشت می رقصید و یکی یکی اسکناسا رو از مهموناش میگرفت ناخودآگاه چشمش به نوازنده مجلسش افتاد ، نوازنده که انگار خیلی وقت بود منتظر نگاه داماد بود با سر به نشونه اینکه چکار کنم به داماد اشاره کرد ، صادق یه جورایی که کسی متوجه نشه بهش فهموند که هنوز ادامه بده ، از قبل باهاش هماهنگ کرده بود که تا خودم اشاره نکردم قطع نکن ، آخه هنوز خیلیا مونده بودن ، خیلیا که صادق به امید اونا رفته بود وسط ، رفقا همه اومده بودن ولی هنوز از پدر خانمش ، برادر خانمش و یکی دوتا از اقوامش که خیلی روشون حساب کرده بود خبری نشده بود . لحظه لحظه داشت زمان می گذشت . صادق داشت اسکناسایی رو که یکی یکی توی دستش میومد و گاهی هم توی دهنش رو می شمرد ، اصلا براش مهم نبود که از کی داره این پول رو میگیره بیشتر به فکر این بود که چقدر بهش میدن ... توی این لحظه ها مدام حرفا و توصیه های رفقا توی ذهنش می چرخید که بهش می گفتن نگران نباش ، تموم خرج مجلست رو می تونی از شاباشایی که بهت میدن در بیاری ، به شرط اینکه بری وسط ، صادق به عمرش تا حالا نرقصیده بود ، توی همه عروسیا از جلوی چشم در میرفت که نکنه یکی یهو بهش گیر بده که بیا وسط . برای عروسی خودش هم از همون اول گفته بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نیست برقصه ، گذشته از اینکه رقص بلد نبود میونه خوبی هم با رقص نداشت . ولی بچه ها اینقدر توی گوشش خونده بودن که صادق به رقصیدن راضی شده بود هیچ ، حالا دیگه ول کن قضیه هم نبود . آخه با کلی قرض و قوله مجلسشو راه انداخته بود و حالا تمام چشم امیدش به همین شاباشای امروز بود و پاتختی های فردا . صادق داشت تمام اون حرکاتی رو که رفقاش قبل از مجلس بهش یاد داده بودن انجام میداد . ولی دیگه هیچ دقتی روی این حرکات نداشت . شده بود شکل اون آدمایی که آدم گاه گداری توی این فیلمای خارجی میبنه ، شبیه همون دلقکایی که کنار خیابون وای می ایستن و مدام شکلک و ادا در میارن تا شاید عابرایی که رد میشن یه چیزی توی کاسشون بندازن ، درست همونجوری یه لبخند ماسیده روی لباش بود و با هر پولی هم که توی دستش یا جیبش یا دهنش میومد یه کرنش مصنوعی میکرد و چشم انتظار نفر بعدی بود ، شاید بعضیها توی مجلس ، دیگه متوجه این حالتش شده بودن ، بعضی ها با خودشون میگفتن عجب داماد خوره ای ، یه سری هاشون هم دلشون به حالش می سوخت . همه چیز برای شادی جور بود ولی وضعیت که صادق داشت شده بود یه غمنامه تمام عیار ، صادق ظاهرا خوشحال بود ولی تنها چیزی که در وجودش نبود خوشحالی بود . پدر خانم صادق اومد جلو ، صدای جیغ و سوت بلند تر شد ، دست پدر خانم از توی جیب کتش در اومد ، یه بسته اسکناس ، صادق ناخود آگاه نگاهش به پولا میخ شد ، حرکاتش غلیظ تر شد ، داشت تموم هنرش رو به خرج میداد ، دیگه از اون صادق دو ساعت پیش خبری نبود انگار یه عمره که رقاصه ، تا میتونست لوند بازی میکرد ، حس میکرد شده مثل این رقاصه های عربی که حالا داره جلوی یه عرب خر پول می رقصه و هر چی بیشتر توجه جلب کنه بیشتر نونش توی روغنه . پدر خانمش یکی یکی اسکناسا رو داشت می سپرد دست صادق ، صادق هم داشت می شمرد ، اینو خیلی راحت میشد از حرکت لبش فهمید . اوضاع داشت امیدوار کننده پیش میرفت که یهو پدر خانم اسکناسا رو تا کرد و گذاشت توی جیبش ، انگار که سطل آب یخ روی سر شاه دوماد خالی کرده باشن . خیلی بیشتر از اینا روی پدر خانمش حساب کرده بود ، توی دلش یه چند تا فحش آبدار نثارش کرد و بعد هم چند تا ماچ و یه لبخند ماسیده تر از قبل . پولا رو داد دست داداشش و یه جوری که بقیه متوجه نشن اشاره ای به داداشش کرد که یعنی چقدر شده . داداشش یه نگاهی توی توی پلاستیک کرد و بعد هم سرشو بالا انداخت که یعنی هیچی ، مالی نیست . صادق دیگه هیچی براش مهم نبود ، انگار دیگه واقعا حواسش به اطرافش نبود ، همین طور اون وسط داشت هنر نمایی میکرد ، ولی دریغ از حتی یه نفر که بیاد جلو و یه پولی کف دستش بذاره . توی ایل و تبارشون آدم پولدار کم پیدا می شد ولی یکی دو نفر بودن که دستشون به دهنشون میرسید و از بقیه یکم وضعشون بهتر بود . صادق روی اونا هم حساب کرده بود ولی انگار که همین الآن غیبشون زده باشه . خبری ازشون نبود ، ولی امیدوار بود که هر لحظه سروکله شون پیدا بشه و بیان وسط . همچنان داشت مثل همون دلقکای کنار خیابون ادا در میاورد و طولش میداد ولی هیچ خبری نبود ، دیگه چهره رفقاش داشت فرق میکرد ، انگار که داشتن از این رفتار صادق خجالت می کشیدن ، بعضی هاشون هم نتونستن تحمل کنن و از مجلس رفتن بیرون . دیگه داشت یواش یواش اطراف خلوت می شد . شاید نیم ساعت بود که اون وسط داشت میرقصید ، همه فهمیده بودن که چرا داره طولش میده ، رفتار صادق به نظرشون شرم آور بود ، تک و توکی مثل اینکه دلشون سوخته باشه اومدن جلو و یه اسکناس گذاشتن کف دستش و رفتن بیرون . دیگه صدای دست زدن فروکش کرده بود و آروم آروم داشت قطع می شد . کسی هم اون اطراف نمونده بود . ولی انگار که یه جنون لحظه ای اومده باشه سراغ صادق . اون هیچی حالیش نبود ، فقط داشت میرقصید و آدما رو میدید که دارن یکی یکی میرن بیرون . توی دلش داشت التماس میکرد که تو رو خدا نرید بیرون ، به من شاباش بدین ، تو رو خدا ، به من شاباش بدین . صادق حواسش نبود ولی گوشه چشمش خیس شده بود . صادق حواسش نبود و داشت اشکاش از کنار چشمش یواش یواش می ریخت پایین ، اون حواسش نبود ولی دیگه ارکستر هم نمی زد ، حواسش نبود که اشکاش داره گوله گوله از کنار صورتش میریزه پایین . هیچ کی حواسش نبود ولی صادق داشت اون وسط قر میداد و اشک می ریخت . هیچ کی حواسش نبود . صادق داشت اون وسط قر میداد و های های گریه میگرد . هیچ کی نمونده بود ولی صادق روی همه اونا حساب کرده بود . همه رفته بودن و نمی دونستن که صادق روی اون دوتا قوم پولدارش هم حساب کرده بود . صادق شده بود یه آدم کوکی تمام عیار ، کوک شده بود . فقط کوک شده بود . اونقدر اون وسط می چرخید تا کوکش تموم بشه ، اونقدر زار میزد تا کوکش تموم بشه . آدما همه از این اسباب بازیشون خسته شده بودن و رفته بودن . ولی نمی دونستن ، نمی دونستن که صادق روی همه اونا حساب کرد بود .
پایان آدم کوکی غلامرضا محمدی " رفیق " این داستان رو برای مسابقه داستانهای کوتاه ایرانی فرستادم . نمیدونم اصلا میشه بهش گفت یک داستان ایرانی یا خیر ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 2:11 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ شخصی غلامرضا محمدی
دلنوشته ها ، واگویه ها ، هذیانها و آنچه که میتواند دغدغه یک انسان برگزیده معاصر باشد . |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
تئاتر ادبیات نوشته های شخصی |
|
RSS
|