تبليغاتX
رفیق
تئاتر مرا دوست دارد

سه تار

/ یک داستان کوتاه /

* * * * * * * * * *

: کیه ... ؟!

- سلام ، ببخشید ، استاد تشریف دارند

: شما ... ؟!

- راجع به اون ساز خدمت رسیدم

: بفرمایید کارگاه روبرو استاد اونجا هستند

 این اولین کلماتی بود که اون روز ردوبدل شد . رفتم کارگاه روبرو ، استاد که تا حالا ندیده بودمش مشغول کار بود . سلام کردم ، برخورد سردش به قیافه هنری ش نمی خورد ، ته دلم اینجوری خودم رو راضی کردم که هر چی باشه استادن دیگه .

استاد بفرما زد و با هم رفتیم داخل اتاقش ، چند تا ساز مختلف به درودیواراش آویزون بود ، چند تا مبل و در کل یک دکور هنری ، یک هنرجو هم با تمام ناشی گری مشغول نواختن سه تار بود ، اونقدر ناشیانه که دیگه داشت کفر من در میومد . بیشتر هم به خاطر اینکه طرف فکر میکرد خیلی وارده ، بی خیال نواختن اون خانم شدم و چشمام روی درودیوار خونه استاد مشغول گشت وگذار شد ، برای چند لحظه تنهاییم سوژه جالبی بود و منو به خودش مشغول کرد ، هنوز داشتم فکر می کردم که اون سازی که روی دیوار روبرو نصب شده ، عود است یا بربط ، که استاد آمد .

: خوب چکار می کنید ؟

- نمیدونم استاد هرجور صلاح می دونید ، اگه امکان داره که قیمتش رو یکم بالاتر ببرید ...

: نه خیر ، گفتم ، همون ، اگه میخواین چکشو بنویسم و اگر هم که راضی نیستید ساز رو بیارم .

برای یک لحظه خواستم قید فروش سه تار رو بزنم ، سازی که هروقت فکر فروشش رو میکردم خنده ام میگرفت و باورم نمیشد که یه روزمجبور بشم بفروشمش ، اونم به این قیمت . خودمو اینجوری راضی کردم که ، خوب دیگه ، روزگار همیشه هم بر وفق مراد نیست . بعضی وقتا باهات جوری تا میکنه که تو نمیخوای ... ، من به این ساز علاقه زیادی داشتم و حالا انگار داشتم قسمتی از وجودمو میفروختم . البته دلم یه جورایی راضی بود ، چون داشتم ساز رو به سازنده ش میفروختم . ولی از طرفی هم از همین قضیه ناراحت بودم آخه تا بحال فکر میکردم هیچ ماستبندی نمیگه ماست من ترشه ، ولی این استاد همون اول طوری با من رفتار کرد که من به کلی ازش ناامید شدم . در اوج تفکرات هنری خودم بودم که از چکی یادم اومد که برای سه روز پیش کشیده بودم و هنوز جاش رو پر نکرده بودم ، چشمام که توی چشمای استاد افتاد متوجه انتظارش برای پاسخ شدم . با مظلومیت گفتم ؛ اشکالی نداره ، هرجور که شما می خواین .

استاد سریع دسته چکش رو آورد . میخواست بنویسه که یادم اومد پول برگشت به خونه رو ندارم ، برای همین از استاد خواهش کردم که خرده ی پول رو نقدی بهم بده و استاد هم قبول کرد .

بعد از چند لحظه چک و پول رو بهم داد ، تنها چیز که هنوز توی ذهنم مونده اون لبخندی بود که هنگام تحویل چک زد ، که هنوز مفهومش برام مشخص نشده . چک و پول رو گرفتم ، باهاش دست دادم و گفتم خیرش رو ببینی .

به سرعت از منزل استاد خارج شدم . حالا من بودم و پنجاه و پنج هزار تومن پول سه تاری که فروخته بودم ، و البته یه لبخند که از لبخند ژکوند هم برای من پیچیده تر بود و هنوز هم دارم تحلیلش میکنم ، ولی باید اعتراف کنم که هنوز به نتیجه ای نرسیدم ، اینم شده بود سوهان روحم .

از خیابان منزل استاد که پیچیدم انگار که ناگهان باران یه غم سنگین بر من باریدن گرفت ، عقده ای گلوم رو گرفت ، خیلی ناراحت بودم ، تا حدی که تصمیم گرفتم دوباره برگردم و چکو بدم و سه تارم رو پس بگیرم ، ولی یاد بدهی م افتادم و باز بیخیال شدم . گفتم شاید از اینجا که دور بشم این غم هم از من دور بشه . ولی برعکس هرچی دورتر میشدم غمگین تر میشدم ، گویا سه تارم دنبالم میومد ، تندتر حرکت کردم که شاید اونو جا بذارم غافل از اینکه فکرش رو که نمیتونم جا بذارم ، همچنان توی این برزخ بودم که اتوبوس رو از دور دیدم ، دویدم و تا اون موقع اتوبوس هم رسید به ایستگاه ، سوار شدم کنار پنجره نشستم ، نگاهم همچنان به طرف کوچه استاد بود . فکر میکردم سه تارم سر کوچه وایستاده و برام دست تکون میده . سرمو تکونی دادم تا شاید افکارم به هم بریزه ، ریخت ، ولی مثل روغن توی آب ، دوباره اومد بالا و شد همونی که بود . این تصاویر مرتب توی ذهنم شکل میگرفت و من باز اونا رو به هم می ریختم ، ولی حل نمی شد که نمی شد .

هنوز با خودم درگیر بودم که تقریبا به مقصدم نزدیک شدم  ، پیاده شدم و به راه خودم پیاده ادامه دادم ، داخل پیاده رو سرم پایین بود و طرح موزاییکای کف پیاده رو رو نگاه میکردم که صدایی ضعیف ولی آشنا از اطراف به گوشم خورد ، دقت کردم ، صدا آشنا بود ، خیلی آشنا بود ، صدا از یک نوار فروشی به گوشم میرسید . و چه ساز آشنایی ؛ سه تار ، چقدر به دلم نشست ، یک لحظه فکر کردم سه تار خودمه که زودتر از من اومده و سر رام داره برام می نوازه ، رفتم داخل فروشگاه ، همین که صدای خواننده ش بلند شد شناختمش ، شهرام ناظری بود ، کسی که از اول با شنیدن کارهای اون بود که به سه تار علاقه مند شدم ، فکر کردم عجب اتفاق جالبی ، شاید اینطوری قراره من جای سه تارم رو پر کنم ، نوار شهرام ناظری رو خریدم و به طرف خونه براه افتادم .

حالا من بودم و پنجاه و چهار هزارو چهارصد تومن پول ، نوار شهرام ناظری و یه چک برگشتی . یک غم و یک شادی .

داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر این دوتا به هم نزدیکند . راست گفتن قدیمی ها که این دوتا با هم همسایه دیوار به دیوارن . لحظه ای که برای من غمه برای یکی دیگه شادیه و لحظه ای که برای یکی دیگه غمه برای من شادی . اصلا شاید این دوتا یکی ان ، شاید هم ... . با این افکاری که بیشتر شبیه هذیان بود تا فکر رسیدم جلوی در خونه م .

زنگ زدم ، همسرم در خونه رو باز کرد ، سلام کردم ...

 

                                                                                           تموم شد

                                                                                            غلامرضا محمدی " رفیق "

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 6:19  توسط غلامرضا محمدی " رفیق " | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وبلاگ شخصی غلامرضا محمدی
دلنوشته ها ، واگویه ها ، هذیانها و آنچه که میتواند دغدغه یک انسان برگزیده معاصر باشد .

نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
تئاتر
ادبیات
نوشته های شخصی
پیوندها
گروه تئاتر پویا
ایران تئاتر
محمود
صوفی / محمد جواد استادی /
گروه تئاتر پل
جلال شهبازنژاد / تئاتر مشدی /
لی لی پوت / محمد غدیرزاده /
تئاتر خیابانی
مشهد تئاتر / جواد اشکذری /
تئاتر یعنی زندگی / سیاوش /
صحنه سکوت / محبوبه /
ریحانه / نسیم جوانی /
پرش از پله هفتم / ایهام /
تئاتر و ادبیات / رضا بهارلو /
ناخدا
سکوت / آرش ساربان /
هامون / تاثیر و تاثر /
تئاتر آیینه / محمد معراجی /
پرنیان راز / محمد نصرآباد /
مشتاقان استاد شهرام ناظری
شیدا عارف
همدلی
مطالب جالب و خواندنی
نیازمندیها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان