![]() |
![]() |
|
| تئاتر مرا دوست دارد |
|
روی پتو دراز کشید ... به هیچ چیز فکر نمی کرد و تنها مشغول در کردن خستگی اش بود . صدای بادی که لای شاخه های اما کم کم که خستگی اش در رفت ، افکار پرت و پلایی به ذهنش خطور کرد . لاشه گوسفندی هم که جلوی چشمش آویزان بود بیشتر فکرش را به سمت خودش می کشید . با خودش فکر کرد که تا حالا هیچ وقت به کارش خوب فکر نکرده است ، یعنی فکر کرده بود ولی نه از دیدگاه قربانیانش ، لحظه ای هم فکر کرد که گوسفند موقع قصابی شدن به چه چیز فکر می کند . خیلی دوست داشت بداند احساس یک گوسفند در آن لحظه چیست . همچنان فکر میکرد و گاهی هم خودش را به جای آن گوسفند می گذاشت . و حتی بعضی صحنه ها را هم در خیالاتش به جای گوسفند بازی میکرد ... غرق در تخیلاتش بود که آرام ، آرام چیزی او را متوجه خود کرد . در کنار گردنش احساس سردی کرد. با کمی دقت لبه تیز یک چاقوی قصابی را در کنار گردنش احساس کرد . با سرعت به طرف پشت سر برگشت ولی در نیمه راه دستی ، محکم ، سرش را نگه داشت و خیلی سریع آفتابه آبی را در دهانش گذاشت ، دو قلپ آب به خوردش داد و بعد هم دست و پایش را گرفت و محکم او را به زمین زد و کارد قصابی را جلوی گلویش گذاشت . مرد دیگر هیچ چیز نمی فهمید ، حتی صدایش هم در نمی آمد ، گوشهایش سوت می کشید و دیگر هیچ چیز ندید ، دست و پا میزد ولی آنقدر قدرت نداشت که بتواند خودش را رها کند . تا اینکه دیگر احساس کرد فایده ای ندارد و آرام تسلیم تیغ تیز قصاب شد . داشت گوشه ای از احساس گوسفند بودن را درک میکرد . دیگر کاملا آرام شده بود ... ... صدایی او را به خود آورد . صدایی آشنا و همیشگی . گوسفندی دیگر ... و باز او و آفتابه آب و کارد قصابی و چشمان مظلوم گوسفندی که روبرویش منتظر بود . از لابه لای یادداشتهای پراکنده . غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:30 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
نویسنده پیوسته در اضطراب و هیجان به سر می برد
کنت لئو تولستوی عظمت تولستوی گذشته از نبوغ فطری وی آن روشی است که در کلیه آثارش صادقانه دنبال می کند بعلاوه آن استنباط عالی از مسائل هنری است که در تمام دوران نویسندگی صفت بارز او به شمار میرود . در نظر تولستوی هنرمندان و فلاسفه ، مربیان زندگانی و معماران روح بشر به شمار میروند و وظایف بسیار مهمی را به عهده دارند و در برابر آنچه از اعماق افکارشان تراوش میکند و یا از نیش قلمشان پدید می آید مسولیت خطیری را به دوش می کشند . تولستوی در این باره مینویسد ؛ « آن چنانکه مردم گمان میکنند هرگز فیلسوف و هنرمند بر فراز تختهای المپ ننشسته اند ، بلکه همراه با افراد مردم رنج می برند تا راه فلاح و رستگاری را بیابند یا لااقل موجبات دلداری و تسلای دل رنجور مردم ستمدیده را فراهم سازند ، نویسنده پیوسته در اضطراب و هیجان به سر می برد ، چه میخواهد موانع دشوار را از شاهراه تکامل بشریت دور کند ، و راه رستگاری را به مردم بنماید و از رنج و تعب ستمکشان و اندوه زدگان بکاهد و دلهای رنجور ایشان را تسلی دهد ، اما می پندارد که هنوز سخن شایسته را نگفته و به حل معمای زندگی توفیق نیافته است و شاید امروز و فردا پیش از آنکه به انجام وظیفه مقدس خویش کامیاب شود چشم از این جهان فرو بندد . » تولستوی معتقد است که هنرمند باید تنها به نوشتن آن موضوعی بپردازد که از صمیم قلب آن را دوست دارد و به صحت آن ایمان دارد و قادر نیست درباره آن سکوت اختیار کند . تولستوی در سال 1851 یعنی در آغاز فعالیت ادبی خود چنین می نویسد : « هر اثر برجسته و گرانبها باید اعماق روح نویسنده را منعکس نماید .» و در سالهای پیری خود هنگامی که خورشید زندگانی اش در حال غروب کردن بود ، می گفت : « نویسنده تنها زمانی باید آهنگ نوشتن کند که هر بار قلم را در مرکب فرو می برد قطعه ای از گوشت خود را در آن جا گذارد . »
تولستوی در نامه مشهوری که در سال 1889 به یکی از نویسندگان نوشته در باره فضائل اخلاقی و خصائص روحی یک هنرمند چنین معتقد است : « هنرمند باید آنچه را که از آن تمام بشریت است ولی هنوز بشریت بر آن وقوف ندارد ، بداند . هنرمند باید برای این منظور به عالی ترین مرحله تربیت و تکامل فرهنگی عصر خود رسیده باشد و از همه مهمتر در چهار چوب زندگانی فردی و خود پسندانه مقید نباشد و زندگانی خود را جزئی از زندگانی عموم بشریت به شمار آورد . هنرمند باید در فن خود استاد باشد و برای رسیدن به این مرتبت و مقام با مجاهدت بسیار بکوشد و پیوسته کردار و گفتار خود را در پیشگاه سنجش و اعتقاد عرضه کند . بعلاوه همیشه در نوشته های خود جانب صداقت و عدالت را رعایت نماید . » تولستوی برای شکل آثار هنری نیز اهمیت بسیار قائل است و میگوید : « هر هنرمند برجسته ای باید قالب آثار هنری خویش را خلق کند . ولی با این حال فقط وقتی برای شکل هنری یک اثر ارزش قائل است که مضمون مهم و برجسته ای در آن اثر نهفته است . » به عقیده تولستوی هر اثر هنری باید به مهمترین مسائل زندگای ما پاسخ گوید . » منبع : مقدمه رمان جنگ و صلح / ترجمه : کاظم انصاری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5:41 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
از لابه لای یادداشتهای قدیمی
مبهم ترین لحظات زندگیت ، آنگاه که دنیای اطرافت اصلا برایت مفهوم نیست ، آنگاه که تیک تاک ساعت ، صدای قدمها و حتی صدای درونت را هم نمی شنوی ، لحظه ای که به بی خودی محض رسیده ای ، زمانی که هیچ چیز و هیچ کس را نمی فهمی . این نفهمیدن را به فال نیک بگیر و این گیج و گولی را نیک بشمار . تو حالا دیگر ، تو نیستی ، یعنی توء این دنیایی نیستی . می توانی آرزو کنی و خودت آرزویت را برآورده کنی ، می توانی دستانت را باز کنی و می توانی حتی زمین را هم آسمان فرض کنی ، پس در این آسمان پرواز کن ، و پرواز کن ، دیگر معلوم نیست چه موقع آسمان به زمین بیاید و تو این فرصت را دیگر بدست نخواهی آورد . پس بلند در درون خودت فریاد بزن ؛ زنده باد خودم . . . زنده باد ابهام . . . زنده باد گوش کر . . . زنده باد آسمان . . . . . . باد زمین . " رفیق " این دلنوشته رو چند سال پیش نوشته بودم ، خیلی اتفاقی توی دست نوشته هام دیدمش . بد ندیدم توی وبلاگ بذارمش . امیدوارم خوشتون اومده باشه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:33 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
پنج مشکل در راه نوشتن حقیقت برتولت برشت امروز نویسنده ای که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم با پنج مشکل در افتد. برای چنین نویسنده ای دلاوری (1) گفتن حقیقت لازم است ، در حالی که حقیقت را همه جا خفه می کنند . هوشیاری باز شناختن حقیقت لازم است در حالی که همه جا آن را پنهان می دارند . این هنر لازم است که از حقیقت سلاحی ساخته شود . نیروی تشخیص دادن و انتخاب کردن کسانی لازم است که حقیقت در دست آنان موثر و کاری واقع شود . و سرانجام بسیاری تدبیر لازم است تا حقیقت میان چنین مردمی گسترش یابد . این مشکلات برای کسانی که در حکومت فاشیستی چیز می نویسند عظیم است . عین این دشواری برای کسانی که از وطن رانده شده اند یا فرار کرده اند و برای کسانی که در دموکراسی های بورژوایی بسر می برند ، نیز وجود دارد . ****** (1) در این مقاله مشخص کردن کلمه ها و عبارتها از خود برشت است . «م» منبع : مقدمه مقاله پنج مشکل در راه نوشتن حقیققت – کتاب آنکه گفت آری و آنکه گفت نه و سه اثر دیگر – اثر برتولت برشت . ترجمه دکتر مصطفی رحیمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:16 توسط غلامرضا محمدی " رفیق " |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ شخصی غلامرضا محمدی
دلنوشته ها ، واگویه ها ، هذیانها و آنچه که میتواند دغدغه یک انسان برگزیده معاصر باشد . |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
تئاتر ادبیات نوشته های شخصی |
|
RSS
|